تبليغاتX
ایست بازرسی

ایست بازرسی

بخوانید و جدی نگیرید

 ما پیش بینی کرده ایم که اگر هر کدام از کارگردانان ایرانی بخواهند فیلم هری پاتر را بسازند چه اتفاقی می افتد: 

 

مسعود کیمیایی:

نام فیلم: هری پاتر و چاقوی دسته سفید

در قسمت جدید هری پاتر(با بازی پولاد کیمیایی) خسته و شکسته خورده از جادوی لورد ولدومرت سر به کوی و بیابان گذاشته است. هری تنهاست...او جفای روزگار کشیده...دامبلدور او را از هاگوآرتز اخراج کرده است...رون بعد از مدتها دوستی از پشت به او خنجر زده... جنی ویزلی یک لگد اساسی به او و عشقش زده است و با یکی دیگر روی هم ریخته.

هری در بین راه ناگهان توسط لرد ولدورت ربوده میشود و او را می برند آنجایی که اهالی هاگوآرتر در انجا نی انداختند. در آنجا با چوب جادوی ضامن دار تولیدی زنجان روی صورت هری پاتر پوستر خط آهن تهران-قزوین را طراحی میکنند.

در همین حال ناگهان پروفسور دامبلدور(با نقش آفرینی فرامرز غریبیان) وارد میشود و پس از لت و پار کردن بازیگران میپرد هری را کول میکند و دوان دوان از صحنه خارج میشود.

توضیح: در تمام طول مدت تولید و پیش تولید فیلم جواد طوسی فیلم را یک شاهکار معرفی میکند که خود جی کی رولینگ هم لنگه آنرا ندیده و امیر قادری یک مستند 3 ساعته از فیلم 2 ساعته "هری پاتر و چاقوی دسته سفید" ساخته کیمیایی میسازد. فیلم به جشنواره نمیرسد و آرش خوشخو این حرکت کیمیایی را یک سیاست بسیار هوشمندانه از استاد مسلم سینمای ایران میداند.

 

تهمینه میلانی:

نام فیلم: هرمیون در هاگوارتز

هرمیون و جنی ویزلی دختران بدبخت و بیچاره و مظلومی هستند که تحت ظلم چند نفر از مردان رزل و پست و [...] در هاگوآرتز قرار گرفته اند.

هری پاتر( با بازی محمد رضا فروتن) و رون (با بازی آتیلا پسیانی) به هرمیون و جنی زور میگویند و از آنها میخواهند که ظرف ها را بشویند و برایشان ورد قرمه سبزی بخوانند. رون, هرمیون را بی رحمانه کتک میزند نمیگذارد او از هاگوآرتز بیرون برود و هری هم با کمربند, جنی را سیاه و کبود میکند.

هرمیون و جنی برای دفاع از حق خودشان به سراغ پروفسور دامبلدور(با یک نقش آوری خفن و خیره کننده از جمشید هاشم پور) میروند که چند وقتی است با تنی چند از جادوگران بازنشسته هاگوآرتز سازمان حمایت از حقوق زنان را تاسیس کردهاند. دامبلدور پس از شنیدن شکایت آنان سوار بر یک جاروی پرندهای تولیدی شرکت ایران خودرو میشود و به سمت هاگوآرتز میرود تا حساب هری و رون را کف دستشان بگذارد و حق و حقوق هرمیون و جنی را از حلقومشان بیرون بکشد.

او در انتهای فیلم هری را به سوسک و رون را به گودزیلای پلاستیکی تبدیل میکند تا عبرتی باشد برای مردان دیگر.

 

جعفر پناهی:

ما که فیلمهای بدون مجوز را نگاه نمیکنیم... شما هم نگاه نکنید... مخصوصآ اگر دختر هستید...پس فردا لباس پسرانه می پوشید میروید ورزشگاه آزادی تا هنر گلزنی آرش برهانی را از نزدیک تماشا کنید آنوقت میایند یقه مارا میگیرند.

 

بهرام بیضایی:

روزهای اول:

روزنامه ها با تیتر درشت مینویسند: بیضایی باز میگردد / سگ کشی تکرار میشود / آه ای استاد کجا بودی تا حالا ؟

چند روز بعد : به دلیل شور شدن نهار محمدرضا گلزار و جوشیده بودن چای آقای کارگردان در سر صحنه بیضایی از ساخت فیلم منصرف شد.

چند روز بعد تر: بیضایی باز هم برگشت.

دو سال بعد : بعد از کلی رفت و برگشت بیضایی رفت که دیگر برنگشت. وزارت ارشاد برای ترویج فرهنگ ازدواج خواستار جاری شدن صیغه عقد بین هری پاتر و جنی ویزلی شد و بیضایی ابتدا کمی برای وزارت ارشاد چشم و ابرو آمد و سپس گفت"همینه که هست... میخواین بخواین و نمی خواین هم نخواین" و همچنین در ادامه اضافه کرد که "عمرآ ".

چهار سال بعد بیضایی فیلنامه هری پاتر را تغیر میدهد و شروع به ساخت فیلمش میکند.

به دلیل مین گذاری و حفر خندق در اطراف محل فیلمبرداری تا به حال هیچ خبرنگاری جرات ورود به محدوده فیلمبرداری را نکرده است.

در خبر ها آمده که مژده شمسایی با گریم در نقش هری پاتر حضور پیدا میکند. طبق آخرین اخبار او در نقش هری پاتر تمام شخصیتهای مذکر و پلید ماجرا را لت و پار می کند و در پایان همچون سوپر من, پدر و مادر و جد و آباد لرد ولدومورت را جلوی چشمش میآورد.

 

سیروس مقدم:

سریال هرگس(ترکیبی از هری پاتر و نرگس)

هرمیون که یک دختر آفتاب مهتاب ندیده و نسخه دوم فرشته مهربان است که نسخه اول آن پینوکیو را آدم کرد. او خواهری دارد که از عکس وی به جای پوستر طبیعی مادر فولاد زره میتوان استفاده کرد. خواهر هرموین بعد از اینکه با جادو جمبل قاپ رون ویزلی را میدزد میفهمد که یک مشکل اساسی سر راه وجود دارد. پدر رون معروف به شوکت ویزلی کلآ و اساسآ با این قضیه مشکل دارد او معتقد است مادر فولاد زره هم از خواهر هرمیون طبیعی تر است و هم پسرش فولاد زره است و میشود زد توی کار بازار بازار آهن و فولاد.

در این میان ناگهان هرمیون وارد صحنه میشود....از آنجایی که کلآ هر چیزی که داخلش صحنه باشد سانسور خواهد شد وی از صحنه خارج و این بار وارد داستان میشود.

چی؟ باقی داستان؟ خب آخر همه سریالهای تلویزیونی که مشخص است. عشق...وفا... دوستی... ایدز ... و از این جور مسائل.

پی نوشت: به دلیل اصلاحیه وزارت ارشاد تمام صحنه های مربوط به هری پاتر به دلیل وجود جای ماچ جنی ویزلی بر روی لپش سانسور شده و او فقط در یکی دو صحنه به صورت وصله پینه به عنوان سیاهی لشکر حضور دارد.

 

ایرج قادری:

هری پاتر(با بازی ایرج قادری) یک جادوگر آرام و ساکت است و هرمیون یک جادوگر جوان وابله وخام و یک نسل سومی به شدت خلافکار و بی مخ است.

در ادامه فیلم هری پاتر عین فرشته نجات با دو سه تا نصیحت آبدار هرمیون را در حالی که دو سه تا تیزی در بدنش فرو کرده اند و دو گالن خون از او رفته است متحول میکند. و اینبار هرمیون که ظرف مدت سی دقیقه به یک انسان با فهم کمالات تبدیل شده است هری پاتر را همراهی میکند تا به جنگ لورد وولدومرت بروند.

در پایان فیلم به دلیل پایان بندی هندی ماجرا به جای ایرج قادری, آمیتاباچان بدل او در نقش هری پاتر خواهد بود و یک موزیک متن به شدت حزن انگیز هندی هم به فیلم اضافه می شود.

 

قاسم جعفری:

متاسفانه قبل از ساخته شدن فیلم خانم رولینگ با خبر دار شدن از این اتفاق خودش را حلق آویز کرد و فیلم ساخته نشد. با این اتفاق داغ ندیدن این فیلم بر دل جامعه هنری ایران ماندگار شد.

چاپ شده در دو هفته نامه تپش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

 در تاریخ آورده اند لیلی برای اینکه بتواند قاپ مجنون را بدزد به مدت سه سال و هفت روز و هشت ساعت در باشگاه لاغری نعیم الخاتون اندامیان ایروبیک کار می کرده و از کمر بندهای لاغری میرزا قلی خان تنومند استفاده می کرده تا اینکه بالا خره توانست هیکلی به هم بزند و دمار از روزگار مجنون به در آورد.

 ****

پیشرفت این ماجرا در تاریخ قدری معکوس بوده به طوری که بعد از لیلی و مجنون افراد دیگری چون خسرو شیرین و بنده خدا فرهاد طور دیگری عمل کردند. در همین دوره بود که شیرین به یاد ریاضتهای لیلی روزی دو کانتینر غذا می بلعیده و فرهاد صبح به صبح بعد از انجام نرمشهای روزانه برای تنظیم ماهیچه ها و آب کردن چربی ها شروع به کندن بیستون میکرده است. همینطور آورده اند که خسرو برای آب کردن شکم مبارک هر روز  به جای نهار یک لیوان دلستر آناناس و یک کف دست نان بربری رژیمی می خورده. حالا اینکه خسرو در آن زمان دلستر آناناس از کجایش در می آورده از نکات مجهول این روایت تاریخی است.

 ****

در همان زمان در چین مردم معتقد بودند تپلی مفرطشان به خاطر باد معده شان است به همین دلیل برای خالی کردن بادشان از سوزن استفاده می کرده اند که این روش بعدها به طب سوزنی معروف شد. مردم چین باستان که همیشه برنجهایشان شفته می شد ایده اختراع آبکش و پختن برنج آبکش را از همین ماجرا گرفتند. 

 ****

در ادامه کار, تاریخ همین جوری پیش رفت و پیش رفت تا اینکه دیگر پیش نرفت. در همین دوره از تاریخ بود که رژیم غذایی و این حرفها کلآ منتفی شد و جیره غذایی یک فیل تقریبآ نصف جیره غذایی یک انسان ساکن در این دوره از تاریخ بود و مردم برای کشیدن وزنشان از باسکولهای دو تنی استفاده می کردند. در این دوره معیار انتخاب همسر خوب وزن خوب بود و  مهریه را هم وزن عروس تعیین می کرده اند.در آن ایام باشگاههای پرورش شکم, کمربندهای چاقی و قرصهای افزایش وزن در میان مردان و زنان بسیار باب شده بودند. مردهای این عصر به شدت بر این اصل معتقد بودند که نیمی از مردانگی به شکم مرد است.

 ****

این دوره تاریخی آنقدر پیش رفت که از پیش رفتن خسته شد و یکدفعه همه چیز عوض شد و لیلی و مجنون ورژن 2008 تولید شدند . لیلی اینبار تمام عمر در باشگاه ایروبیک ژینوس مانکن ایروبیک کار کرد و از انواع پمادهای لاغری و معجونهای گوناگون و کمربندهای مختلف و انواع روشهای گوناگون استفاده کرد تا اینکه بالاخره توانست به هیچ نتیجه ای نرسد و همان{...} که بود ماند.

 

چاپ شده در دو هفته نامه تپش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

 مدت زیادی نمانده که نوبت به کنکوریهای سال بعد برسد تا یکسال دیگر هم به مگس پرانی های خود برای کنکور بعدی ادامه دهند. حالا که سفره ای پهن شده است و شما هم که عمری است در حسرت این مانده اید که کاری برای پیشرفت و ترقی علم و فرهنگ این مملکت بکنید فرصت خوبی برایتان فراهم شده. اساسآ خود اشتغالی کار خوبی است. حالا این خود اشتغالی اگر هم فرهنگی باشد که چه بهتر. در این متن من و خودم تمام تلاشمان را بر این گذاشتیم تا شیوه های نوین کار علمی, فرهنگی به شیوه کنکوری را به شما عزیزان جویای کار معرفی کنیم:

1. اولین گام انتخاب اسم است. شما می توانید از اسم خودتان و یا اسم هر کدام از ایل و تبارتان که نام فرهنگی تری دارند برای نام موسسه تان استفاده کنید. در این وادی استفاده از اسم مستعار هم خالی از لطف نیست. مثلآ نامهایی چون صفدر دانش پژوه, کامبیز شریف زادگان ,چنگیز قلم پول و یا به قسمی دیگر می توانید از نامهایی مثل, راه دانشگاه , مستقیم تا دانشگاه , دربست تا دانشگاه , دربست با مسافر سر راهی تا دانشگاه(کرایه نصف قیمت)و ...استفاده کنید.

2. دومین گام مکان است. هر دخمه ای که گنجایش شصت تا هفتاد نفر دانش آموز (که در این دوره به داوطلب گرامی تغییر نام داده اند) را داشته باشد می شود مکان کلاسها. سردابه های متروکه محدوده سیدخندان مشهور ترین این مکانها هستند. 

3. توجه داشته باشید روز اول همه چیز را روی دایره نریزید. شما در ابتدای کار خودتان را یک موسسه توپ و مشتی معرفی کنید که برای نهار دانش آموزان چلو خورشت قیمه بادمجان سرو می کنید, سرویس ایاب ذهاب دارید و اساتیدتان تا مرز ترکاندن پیش رفته اند و کلی وعده و وعید دیگر که دهان داوطلب گرامی و خانواده اش به نحو  مطلوبی کف کند.

4. تضمین بدهید... قبولی داوطلب گرامی را با هر وضعیت تحصیلی توی دانشگاه تضمین صد درصد بدهید. نگران نباشید, کودن ترین داوطلبان هم در انتخاب هفتم دانشگاه آزاد پیروز میدان می شوند. پس با خیال راحت تضمین بدهید.

5. تذکر خیلی خیلی مهم: مهترین نکته در این سبک از کار فرهنگی این است که شما تا ریال آخر شهریه را به صورت دولا پهنا از حلقوم داوطلب گرامی و خانوده اش بیرون بکشید و از ابتدای کار این نکته را مد نظر داشته باشید که شهریه های شما باید طبق مصوبه اموزش و پرورش با پول خون ابوی محترم داوطلب گرامی برابری کند.

6. شما حالا تقریبآ تمام راه رفته اید...همه ی داوطلبان خود را به صورت 3MP و فشرده توی یک کلاس در همان دخمه ای که از پیش اجاره کرده اید جا دهید و چند تا از دانشجوهای فامیل را برای صرفه جویی در هزینه ها به جای معلم بگذارید بالای سر دانش آموزان. قولهای قبلی تان هم اصلآ مهم نیست... همه را فراموش کنید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

نمی دانم کدام انسان بی خبر و ناآگاهی بود که مکتب فمنیست را به راه انداخت و شیپور و طبل به دست در شهر همه خانمها را (و در مواردی آقایان را هم) با خود همراه کرد.

شاید خیلی ها از خود پرسیده باشند که چرا در سالهای اخیر سنت حسنه متر کردن خیابان توسط پسران دم بخت اینقدر همه گیر شده است! این موضوع هیچ دلیل پیچیده ای ندارد جز اینکه این پسران بخت برگشته وقتی میخواهند با رفقایشان یا اینکه خودشان بصورت تکنفره به سینما و پارک و شهر بازی و پاساژها و جاهای دیگر جهت گذران اوقات فراغت بروند ناگهان با یک اخطار گنده مبنی بر اینکه , ورود افراد مجرد اکیدآ ممنوع است, مواجهه می شوند...البته جالبتر اینجاست که دختر خانمها جزو دسته مجرد جماعت قرار نمی گیرند و حق استفاده از تمام این امکانات را دارند.

حالا هی میایند گیر میدهند به استادیوم آزادی و با روسری سفید جلوی درب استادیوم تجمع میکنند و دم از حق و حقوق میزنند ...دقیقآ مثل این است که ما پسرها هم برای اعتراض به این مساله که مارا جایی راه نمیدهند تا پاسی از شب با عینک آفتابی جلوی پارک ارم تجمع کنیم و حقوق پایمال شده مان را طلب کنیم.

 

زمانی بود که در یکی از فرهنگسراهای تهران در یک محیط کاملآ فرهنگی ,کار غیر فرهنگی انجام می دادیم. در آن زمان همیشه چند مورد برایم جای سئوال بود. یکی از آنها این بود که هم سینمای فرهنگسرا و هم جشنهای دیگری که برگزار می شد برای پسران مجرد رویایی بیش نبود در حالی که برای خانمهای مجرد تفریحی همیشگی بود! دومین مورد محوطه مطالعه دخترها بود...به جان عزیزتان کور شوم اگر دروغ بگویم, محوطه پسرها یک خرابه ای بود که 2 یا 3 صندلی شکسته داشت که آن هم همیشه توسط خانواده های محترم پر بود...ولی محوطه دختر ها یک زمین بزرگ با 6 یا 7 آلاچیق زیبا و تر و تمیز و 10 یا 15 صندلی صاف و دست نخورده و چند نگهبان که چشمان تیز بینشان در فاصله 1 کیلومتری این محوطه سایه هر پسری را با تیر میزدند.

 

شاید آنهایی که در دانشگاه شهر پربرکت گرمسار اقامه تحصیل می کنند خودشان تاکنون فهمیده اند که آن چند اتوبوس ولوو خوشگل و رویایی که هر از چند گاهی سرو کله شان دم درب دانشگاه پیدا می شود فقط دخترها را سوار میکند و پسرها باید رنج راه را بجان بخرند و تا ترمینال طی العرض کنند و بعد از چند ساعت ایستادن در صف و کلی داد و بیداد و عربده کشی بتوانند سوار یک اتوبوس بنز مدل عهد شاه عباس اول شوند و تا تهران بیایند.

 

احتمالآ تا به امروز گذر هیچ یک جمعیت نسوان کشور به اداره نظام وظیفه نیفتاده(افتاده؟). امید آن است روزی برسدکه برای خانمهایی که خواهان حقوق برابر هستند یک دوره شش ماهه خدمت مقدس سربازی بگذارند( دو سال, پیش کش ... فعلآ همین شش ماه را بروید تا بعد) تا با چشمان خودتان مشاهده کنید که دیگر هیچ زنی جرات نمی کند بگوید "حقوق ... حقوق ... رفت توی بوق".

سربازی یکی از ملوردام ترین و سوزناکترین لحظه های زندگی آقایان است. در این دوره مسئولین محترم کشوری برای اینکه از داده ی وروردی به یک فرآورده خروجی مناسب دست پیدا کنند با پیشرفته ترین روشهایی که در زمان جنگ جهانی اول برای پرورش کانگورو ها استفاده می شده دهان سرباز محترم را ایزوگام می نمایند.

 

مهجور ماندن آقایان حتی در شب عروسی آنها نیز دست از سرشان بر نمیدارد.... همین...دقیقآ همین...چی؟..."عروسی" را میگویم...چرا مثلآ نمی گویند "دامادی".... در این شب داماد نقش یک دسته اسکناس متحرک را بازی میکند که موظف به برگزاری جشن عروسی هست. همین و دیگر هیچ.


+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

 قریب به همین چند وقت پیش بود که صبح زود داشتیم مثل هر روز از جلوی دکه روزنامه فروشی محل رد می شدیم که ناگهان با دیدن تیتر یکی از روزنامه های روی پیشخوان چشممان ازحدقه کوبید بیرون. دیدن این تیتر آن چنان سرمست و ملنگمان کرده بود که اصلآ حواسمان نبود وسط خیابان جای بشکن زدن و آواز خواندن نیست و با نگاه های چپ چپ اطرافیان بود که کمی خودمان را جمع جور کردیم. آقایی که بقل دستمان ایستاده بود و داشت با یک دست سیبیلهایش را بالانس میکرد و با دست دیگرش گوشش را پاکسازی میکرد, با دیدن این صحنه خطاب به من گفت که از این جلف بازی ها در نیاوریم و جنبه دیدن یک تیتر ناقابل را داشته باشیم.

همانجا ملتفت شدیم که این آقای سیبیل قشنگ در جریان شرح ماوقع آن تیتر نبوده که این چنین داشت در باب جنبه و این جور چیزها اظهار فضل میکرد. حدسم درست بود...نشان دادن تیتر فوق به رفیق لوتی مسلکمان همانا و غش کردن او در وسط خیابان هم همانا. مردمی که جمع شده بودند تا ماجرا را ببینند هر کدامشان با دیدن آن تیتر برق از سه فازشان اتصالی میکرد و فریاد احسنت و آفرینشان بود که به هوا بلند می شد. پیر مردی که نفس نفس زنان به زور چند جوان که زیر بقلش را گرفته بودند راه میرفت, جلو آمد و جویای ماجرا شد. حرفی نزدم و تیتر را به او نشان دادم ... پیر مرد که انگار روحی تازه از عالم غیب بر جسمش نواخته بودند آن چنان هیجان زده شد که عصا را به گوشه ای پرت کرد شروع کرد به بشکن زدن و بالا و پایین پریدن.هنوز یک ساعتی نگذشته بود که ملت بابت آن تیتر شهر را چراغانی کردند.

همه در حال انجام مقدمات کار بودند و در جستجوی شخص مورد نظر شماره به دست به این سو و آن سوی خیابان میرفتند .در همین لحظه آن آقایی که سیبیلش از حوالی بنا گوشش در رفته بود بالاخره به هوش آمد با حالی نیمه جان که انگار صدایش از قعر چاه به گوش میرسید درباره آن تیتر  گفت: "ما کشته مرده ای این قبیل جسارتها هستیم....خدا عمر با عزت بدهد به باعث و بانی اش"یکی دیگر از آقایانی که صورتش با تیغ موکت بری برق انداخته بود اشاره کرد:"به این میگویند اصلاحات اساسی.

آدم اصلاح هم می خواهد بکند اینجوری از بیخ و بن همه چیز را بتراشد."نفر سوم هم که مثل دومی صورتش را با دستگاه چمن زنی سفید کرده بود و علاوه بر آن یک کراوات هم به خودش ضمیمه کرده بود, گلویی صاف کرد گفت :"به این میگویند جامعه مدنی!! مسئولین کشور تازه دارند روشن فکر میشوند." و بعد از این جمله متفکرانه فریاد احسنت و مرحبایش به آسمان بلند شد و بقیه هم به نشانه تاکید با او همراهی کردند. با خودم میگویم در فکر مسئولین کشور این بار به جای لامپ صد, پرژکتور استادیوم آزادی را روشن کرده اند.راستی یادم رفتم بگویم تیتر آن روزنامه چه بود ...قضیه از این قرار بود که وزیر کشور در بیاناتی کوبنده و انقلابی اعلام کرده بود که:" ازدواج موقت باید با جسارت در کشور ترویج شودبا همین افکار به راهم ادامه دادم تا قبل از اینکه این روشنایی ذهن مسئولین فحش و ناسزای جناب مدیر را بابت تاخیر آن روز برایم به ارمغان بیاورد خودم را به اتوبوس برسانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

 شنیده ایم که تا ساعاتی دیگر نتایج کنکور سراسری 85 بر روی اینترنت قابل دسترسی میباشد در همین راستا بر آن شدیم تا شرحی کوتاه اندر احوالات داوطلبین گرامی(!) کنکور سراسری داشته باشیم....

 

1. این روی سکه : احتمالآ تا همان ساعاتی دیگر یکسری از داوطلبان کنکور سراسری کلآ غیر قابل دسترسی میشوند. و ایضآ تا همان ساعاتی دیگر جهانیان ( یعنی پدر, مادر, خاله ,عمه, دایی و غیره) تازه میفهمند که فرزند رشید شان برای نیل به هدف دانشگاه  و به دست آوردن مدرک جهت استفاده در شب خواستگاری چه مصیبتها که تحمل نکرده است و چه رنجها که نبرده است و در پایان بعد از سالها تلاش و ممارست توانسته که بالاخره هیچ غلطی نکند. از حالا چماق ها و قمه ها آماده شده اند تا یک گرد گیری اساسی از تن و بدن این دسته از داوطلبین گرامی به عمل آورند و کمر بندها دارند خود برای یک نوازش دلنیشین آماده میکنند. از حالا صفهای عریض و طویل در مقابل دارو خانه ها برای خرید قرصهایی که پتانسیل استفاده برای خود کشی را  دارند ایجاد میشود.!!!!

پیشاپش به خانواده های این دسته از داوطلبین گرامی مصیبت از دست دادن فرزند عزیزشان را تسلیت و تهنیت عرض میکنیم.

 

 

2. آن روی سکه : دسته ای دیگر از داو طلبین گرامی تا ساعاتی دیگر شاد و سر خوش دغدغه این را پیدا میکنند که برای رفتن به دانشگاه  مسیر تاکسی های داشگاه شریف بهتر است یا دانشگاه تهران ....

این عده از داوطلین که گنده خلافشان در طول دوران تحصیل این بوده که مثلآ یکبار در درس ریاضیات نمره 19.75 گرفته اند و به خاطر این فاجعه نیز تا 3 روز و دو شب با هیچ تنابنده ای حرف نزده اند و هیچ نخورده اند و هیچ ننوشیده اند.

سمفونی دلنشین موهای ژل زده و کت و شلوار و کیف سامسونت این داوطلبین در روز اول ترم همیشه لحظات شاد مفرحی را برای دانشجویان ترمهای بالاتر ایجاد میکند و باعث میشود به اندازه کل ترم سوژه برای خندیدن داشته باشند و اینگونه کمبود شادی ای که به دلیل حضور برادران زحمتکش حراست در دانشگاه وجود دارد برطرف میشود.

 

3. وسط سکه: این دسته از داوطلبین بیشترین حجم از داوطلبین گرامی را تشکیل میدهند که به یاری جیب مبارک پدر محترمشان رنج سفر را به جان میخرند و رهسپار بلاد غربت میشوند و یا در همان ولایت خودشان به مدد حضور دانشگاه آزاد اسلامی ( که اخیرا شنیده ایم شعبه جدیدی نیز در حوالی قله های کلیمانجارو تاسیس کرده است) مشغول به تحصیل میشوند. به دلیل حجم زیاد زندگینامه ی دور از خانه ی این دسته از داوطلبین و همچنین به دلیل مسائل ناموسی از توضیحات بیشتر به شدت معذوریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

امروز یکشنبه است. گوینده رادیو یک نفس دارد از حرکت غیراخلاقی و درعین حال جذاب زیدان در مقابل بازیکن تیم ایتالیا می گوید. تلویزیون دارد از حمله اسرائیل به لبنان می گوید. اطرافیان دارند از کنکور می گویند. در خیابان دارند ازطرح مبارزه با بد حجابی می گویند. همه دارند می گویند!! جدآ این مردم ایران این همه انرژی را برای حرف زدن از کجا می آورند؟؟

 

                       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱.تیم ملی ایران بعد یک حضور تحسین برانگیز در جام جهانی بالاخره به وطن بازگشت . ما در این جام توانستیم مقتدرانه ۳ گل از مکزیک بخوریم و پیرومندانه با ۲ گل به پرتغال ببازیم و در اثر یک اتفاق پیش بینی نشده یک گل به آنگولا بزنیم. و بالاخره ما توانستیم بااقتدار تمام به عنوان آخرین تیم گروه از عرصه رقابتها حذف شویم تا باز هم به جهانیان ثابت شود که فرزندان این مرز بوم چه موجودات با غیرت(!) و متعصبی هستند....

 

۲.زین الدین زیدان...!!  این مسلمان الجزایری الاصل تیم فوتبال فرانسه ...این غیور مرد عرصه فوتبال !! پس از آنکه بازیکن تیم ایتالیا در مورد خواهر و مادرش اظهار نظر کرد از این حرکت حریف سخت برآشفت و کله ی محکمی بر دهان استکبار جهانی کوبید !

اما داور مسابقه ... این داور زبان نفهم .... بدون  آنکه به حرفهای زیدان "که می گفت این حرکت را تحت تاثیر سخنرانی های احمدی نژاد برای آزادی اسلام انجام داده است " گوش کند , چیزی را درآورد و به او نشان داد(احتمالآ کارت قرمزش را).

 

 

 

۳.شنیده ایم که گنارو گاتوزو  _بازیکن تیم ایتالیا_ بعد از بازی فینال در پاسخ به ابراز علاقه تماشاگران شورت ورزشی اش درآورده و به سوی تماشاگران پرتاپ کرد. ما مسرانه منتظریم تا روزی علی دایی را در حال انجام چنین حرکتی مشاهده کنیم !!

 

 


 

۴.سئوال: به نظر شما تصویر زیر مربوط به چه کسی است؟

 

۱)این تصویر مربوط به یک جاسوس امریکایی است که با دریافت مبالغی نجومی از دولت امریکا و با نفوذ به مطبوعات ایران قصد ایجاد اختلاف بین اقوام ایرانی را داشته ولی پیش از آنکه افکار پلیدش را عملی کند دستگیر و راهی زندان شد.

 

۲) این تصویر مربوط به یک کاریکاتوریست است که چون دخل و خرجش جور نمیشده در ازای دریافت مبلغی از سوی انجمن ارازل و اوباش آذربایجان با کشیدن کاریکاتوری اقدام به ایجاد بستری مناسب و قانونی برای غارت مغازه های آذربایجان توسط  ارازل و اوباش این شهر کرده است.

 

۳) این تصویر یکی از اهالی محله شوش تهران است به صورت تفننی کاریکاتور هم می کشیده  و یک روز برای اینکه حال یکی از رفقای ترکش را اساسی بگیرد کاریکاتوری می کشد و آنرا می چاپاند و آنگاه ....

 

۴) این تصویر مانا نیستایی کاریکاتوریست روزنامه ایران است که ناعادلانه و به خاطر یک اشتباه سهوی در زندان به سرمیبرد.

 

مانا نیستایی 

پاسخ :گزینه ۴

 


 

۵.تیر ماه که میرسد .تعطیلات هم میرسد. مسافرت و عشق و حال هم میرسد. ودر کنار همه اینها کنکور هم فرا میرسد.

اما کنکورامسال یک حال اساسی از داوطلبین رشته ریاضی ,  که در دانشكده پزشكي دانشگاه اصفهان امتحان میدادند گرفت. بچه هایی که صبح زود , شاد و شنگول منتظر بودند که در این حوزه کنکور شروع شود تا یک ساعت و نیم بعد از زمان رسمی شروع آزمون بیکار بودند. مثل اینکه مسئولان یادشان رفته بود که قرار است آنجا هم کنکور برگزار شود.

وضعیت این حوزه در روز برگزاری آزمون کاملآ هتل بوده , بطوریکه حاضران نقل کرده اند که درساعات انتظار برای شروع آزمون  بلندگوی حوزه در حال پخش آهنگهای درخواستی داوطلبین بوده.آنها میگفتند یک عده از داوطلبین را برده بودند سالن تشریح تا در کنار اموات کنکور بدهند, عده ای دیگر شماره صندلی خود را نمی دانستند وتعدادی از شماره ها اصلآ بر روی صندلی ها نصب نشده بود. آنهایی که حاضر بودند میگفتند جالب ترین نکته ماجرا اینجا بود که مراقبان محترم تمام مدت آزمون در حال رد بدل کردن دل و قلوه با یکدیگر بودند و از اجاره خانه عقب افتاده شان تا گرفتگی چاه توالتشان صحبت میکردند و بازهم جالبتر آنکه در این موارد با داوطلبان نیز مشورت میکردند....

ببخشید اگر این آیتم زیادی جدی شد...اصلآ مگر میشود با سرنوشت۱۵۰۰نفر شوخی هم کرد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

یک مصاحبه چاپ نشده از سهراب سپهری

فرض کنید الان(یعنی سال ۱۳۸۴هجری شمسی )در یک اتفاق نادر تاریخی سهراب سپهری زنده شود و برای ما هم شرایطی پیش بیاید که با ایشان مصاحبه ای داشته باشیم. این شما و این هم مصاحبه خبرنگار اعزامی ما:

-آقا شما چرا بی خیال تیم ملی نمی شی بری پی کارت؟؟؟

+ جانم؟؟

- آقای گل جهانم شدی دیگه!!! بیا لوتی گری کن و دست از سر کچل این برانکو بردار.

+ برانکو دیگر چه کسی میباشد؟؟

-برانکو رو نمیشناسید؟؟؟ ببخشید...مگه شما علی دائی(!) نیستید؟؟

+ نخیر قربانت بگردم بنده سهراب هستم اهل کاشانم.

-ااااااِ...چه جالب , منم اهل کاشانم!

+ روزگارت بد نیست؟؟

-خدارو شکر خیلی هم خوبه.

+ تکه نانی داری؟

-یه نون و بوقلمونی هست با خانوم بچه ها دور هم می خوریم.

+ خرده هوشی؟سر سوزن ذوقی؟

-الحمدالـ... همه چی داریم!!

+ شما مادر هم دارید؟؟

-تو با مادر من چه صنمی داری که حالشو میپرسی (فریاد)

+ صنم دیگر چه صیغه ای است؟؟؟؟ ( با ترس)

- الان یه صیغه ای نشونت بدم که [……] 

[ ….. ]

(این بخش از گزارش بخاطر ترویج نیهیلیسم, سکولاریسم, غیرتیسم , مبارزه با استکبار جهانی و از این جور مسائل حذف می شود)

- خب دیگه....بار اخرت باشه وارد جزئیات می شی ها…..

+چشم ...حتمآ... لااقل مرحمت میکردید کمی آرامتر مشت میزدید که اینگونه بادمجان سبز نشود.

-حقت بود....بریم یر سئوال بعد....

چی شد که رفتی سراغ شعر و شاعری؟؟

+امکانات نبود

- حالا بگو انگیزت از دلالی چی بود؟می خواستی تجدید فراش کنی؟

+ دلالی؟؟؟؟؟

-تَفره نرو ,خودت گفتی گاه گاهی قفسی می سازی با رنگ بعد به ما می فروشیش!!

+ این چه ربطی به دلالی دارد؟؟؟

-حتمآ منظورت این بوده که یخجال سو خته, لباسشویی زنگ زده ,آفتابه و لگن دست دوم و از این چیزا میخری بعد آبش میکنی اونوقت با یه رنگ دست دوم به جای پژو 405 به ملت قالب میکنی. اصلآ ببینم این شقایق کیه که میخوای با آوازش, غم تنهایی ملت رو تازه کنی...نوار لس آنجلسی وارد میکنی؟؟؟؟...عباس قادری گوش میدی برا من؟؟؟؟

+ چشمها را باید شست... جور دیگر باید دید

-ببینم تو چشماتو با چی میشوری؟

+ با شامپو گلرنگ!

-مردک غرب زده چرا دروغ میگی... خودم دیدم که شامپوهای خارجی چشماتو میشوری.

+ گل شب بو چه کم از لاله قرمز دارد.

-به به...لاله خانوم رو معرفی نکرده بودید!

+ چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

-نمی خوای معرفی کنی خب نکن حالا چرا خودتو میزنی به بی خیالی . اصلا پاشو ...پاشو برو بیرون....

+ کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.

-میگم برو بیرون...پاشو برو تا زنگ نزدم ۱۱۰...

Ok +

- جان؟؟؟

Who is john???..my name is sohrab..!! +

- چی شد؟؟؟

No problem

- فحش دادی؟؟؟؟

+ no...no

-نخواستیم بابا...اصلآ تو بشین همینجا من میرم ( صدای بسته شدن در)

+ به سلامت....

 

 

پ.ن: این مطلب صرفآ یک مصاحبه ساختگی است و این جملات فقط یک شوخی کوچک با معنای بزرگ اشعار سهراب می باشد. دست پیش می گیریم که پس نخوریم و قبل از هر ناراحتی از طرفداران سهراب عذرخواهی می کنیم

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

سلام
قبل از هر حرفی از همه دوستانی که برای پست قبلی و قبلیش کامنت گذاشتن ممنونم.
از مهدی, سجاد, ایمانا و الیور تویست هم بخاطر اینکه به من لینک دادن و از ونوس هم بخاطر مطلب جالبش ممنونم.
بعدشم...
بعدشم....
بعدشم بگم که این پست دو بخش داره, بخش اولش دست نوشته ای از یک کودک مثلآ فهیم که اتفاقآ این کودک مثلآ فهیم یکی از نویسنده های سریال شبهای برره هم هست.
بخش دومش رو هم با اجازه نویسندش در وبلاگ قرار میدم, نوشته ای که دوست خوبم ونوس در کامنتشون گذاشته بودن به همراه ضمیمه هایی از خودم
.

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عقشولانه های یک کودک

 

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم، ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می آ یی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود.

ان روز که در اِستپ هوایی توپ را بالا انداختی که "کودک فهیم" و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با آن کت شلوار مسخره اش خوشت

می آید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که "کوچولو چی می خوای؟" و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.

من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که "چه خوشگل شدی امروز" و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من "دلم تنگه برادرجان" می خوانم و با سوزیدنم می سازم.

ان یکی روز که معلمتان "من بادام دارم" درس داد و تو گریان امدی که "دلم بادام می خواهد" من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت: فسقلی الدنگ

تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد

نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند"

خانم معلم می گوید:" تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!" من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد.

خانم معلم می گوید:" من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه

 

امیر مهدی ژوله

                      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
                

شنبه 7 آبان1384 ساعت: 13:10

توسط:ونوس

 

بالاخره پوست خربزه افتاد زير پاي احمدي نژاد. من نمي فهمم اين علي آقاي لاريجاني که مامورش کرده اند مواظب مواضع سياست خارجي احمدي نژاد باشد، چرا حواسش نيست؟ اين يارو همين طوري يک حرف هايي را که زمان دانشجويي و در محافل بسيجي مي زد، به عنوان رئيس جمهور مي زند و طبيعي است که همه جهانيان واکنش نشان مي دهند. شما يک معادله ساده را در نظر بگيريد: يک رئيس جمهور است که رسما اعلام کرده ما مي خواهيم چرخه سوخت اتمي راه بيندازيم، بعد از دوماه هم اعلام مي کند ما مي خواهيم اسرائيل را از روي نقشه زمين حذف کنيم، جهانيان مي پرسند: شما با چي مي خواهيد اسرائيل را از روي نقشه زمين حذف کنيد؟ با بيل؟ با کلنگ؟ با تيرکمان؟ با تفنگ بادي؟ با خمپاره انداز؟ با توپ ۱۰۶؟ با کلاهک هسته اي؟ به نظر شما طبيعي نيست که جهانيان فکر کنند ايران مي خواهد اسرائيل را با بمب اتمي نابود کند؟ احمدي نژاد در کمال خردمندي و درست همزمان با متهم شدن بشار اسد به تروريسم و در آستانه سقوط دولت سوريه، ديروز اعلام کرد که اسرائيل بايد از روي نقشه جهان حذف شود. وي گفت که دنياي بدون آمريکا و اسرائيل بهتر است. بدنبال اين اظهارات فضائل، دولت فرانسه سفير جمهوري اسلامي را احضار کرد و شديدا به ايران اعتراض کرد. دولت آلمان که احمدي نژاد قبل از انتخاب صدراعظمش به وي تبريک گفته است، نيز اعلام کرد که در صورتي که معلوم شود احمدي نژاد چنين حرفي زده است، با ايران شديدا برخورد خواهد کرد. دولتهاي انگليس، آمريکا و اسرائيل نيز شديدا به جمهوري اسلامي اعتراض کردند. فعلا پوست خربزه زير پاي دکتر الفنون است و بايد آماده تماشاي يک پاتيناژ روي يخ حسابي آقاي رئيس جمهور منتخب شوراي نگهبان باشيم.

ابراهیم نبوی

 
پی نوشت: البته اینطور که ما شنیده ایم پوست مذکور منصوب به جناب خربزه نبوده و آنگونه که شاهدان و ناظران عینی نقل کرده اند این پوست از دارو دسته گلابیجات بوده است. از همین رو (کدام رو؟) بدلیل اینکه ملت و دولت ایران کلآ خودشان نمادی از گلابی هستند بعضیها میگویند این فتنه از گور ملت ایران برخاسته است. در همین راستا اصغر آقا (بقال محله ی ما) میگوید:حالا که قضیه لو رفته و این ها(همونها) فهمیده اند که ما در این مملکت این همه  گلابی داریم  باید زودتر دست به کار شویم و تا کسی نفهمیده با هسته این گلابیها بمب هسته ای بسازیم و بزنیم اسرائیل را نابود کنیم.

 

شنبه 7 آبان1384 ساعت: 13:11

توسط:ونوس

 

لکه ننگ ابدي

آخرين شاهکار رئيس جمهور در ابعاد جهاني منتشر شد. احمدي نژاد گفت: اگر کساني تحت فشار نظام سلطه و يا از روي کج فهمي، خودخواهي و دنياپرستي، گامي براي به رسميت شناختن رژيم صهيونيستي بردارند، به آتش قهر امت اسلام خواهد سوخت و لکه ننگ ابدي را در پيشاني خود خواهند داشت.

در پي اين اظهار نظر حکيمانه سووال مهمي مطرح شد؛ چه کساني به آتش قهر امت اسلامي خواهند سوخت؟
۱) کساني که تحت فشار نظام سلطه اسرائيل را به رسميت شناخته باشند، وگرنه کساني که بدون فشار اسرائيل را به رسميت شناخته باشند، در آتش قهر امت اسلامي نخواهند سوخت.
۲) کساني که از روي کج فهمي اسرائيل را به رسميت شناخته باشند، در آتش مذکور خواهد سوخت، وگرنه اگر کساني نه از روي کج فهمي، بلکه از روي شناخت کامل، اسرائيل را به رسميت شناخته باشند، در آتش قهر امت اسلامي نخواهند سوخت.
۳) کساني که از روي خودخواهي و دنياپرستي اسرائيل را به رسميت شناخته باشند، در آتش مذکور خواهند سوخت، وگرنه کساني که بدون خودخواهي و به دليل انگيزه هاي معنوي اسرائيل را به رسميت شناخته باشند، در آتش قهر امت اسلامي نخواهند سوخت.

ابراهیم نبوی

 

پی نوشت: با  وجود این حتمآ قرار است تمام کشورهای جهان( بجز آنهایی در علم خاموش کردن  آتش پیشرفتهایی داشته اند) در این آتش بسوزند . با انتشار این بیانیه احتمالآ دولتهای اوروپایی و امریکایی تازه میفهمند که چرا هی فِرت و فِرت  جنگلهایشان آتش میگیرد و چرا این همه دارد توفان کاترینا میاید. البته زلرله بم اصلآ و ابدآ هیچ  ربطی به این  آتشها ندارد چون اصولآ ما خودمان امت اسلام هستیم و با خودمان که کاری نداریم(...داریم؟؟). البته این احتمال هست که چون مردم بم از زدن هرگونه مشت محکم و تو دهنی به ملل آن ور آبی خودداری کرده اند دچار این آتش قهر الاهی شده باشند که البته با میانجگری مهندس جناب آتش فعلآ قول داده اند که بی خیال ملت ایران شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

امروز یکشنبه میباشد . آقای ورزش صبحگاهی در تلویزیون میگوید باید صبح را با ورزش شروع کرد و ما هم, چون اساسا طرفدار حقوق بشر هستیم صبح را با خوابیدن تا لنگ ظهر شروع میکنیم....

امروز قصد دارم کمی شجاعت به خرج دهم و قید کله مبارک را تا اطلاع ثانوی زده و شروع به تحلیلات سیاسی کنم(خدا بخیر بگذراند) :

 

۱.شنیده ها حاکی از آن است که یکی از بزرگان در پیام تبریکی به اقای m-a  به مناسبت پیروزی در انتخابات گفتند :"ای قشنگتر از پریا ,شبها تو کوچه نریا, اصلاح طلبا دزدن , دیم دارام دارام  دارارارام" ما به محض شنیدن این خبر به صورت بهت زده  و انگشت به دهان شخص راوی خبر را نظاره میکنیم. ما نتیجه گیری میکنیم که:

الف)اصلاح طلبان به شغل شریف آفتابه دزدی مشغولند

ب)پریا اسم مستعار محمد خاتمی میباشد

ج)شخص تبریک گوینده خواسته یه چیزی بگه دورهم بخندیم

د)مضمون این پیام در حد IQ ما نیست

 

۲.در روزنامه شرق می خوانیم"دبیر هیات دولت اعلام کرد :دولت نیازی به سخنگو ندارد". بله, این هم از فوائد تکنولوژی برتر در دولت جدید است دیگر . احتمالا بعد ازاین هم خواهیم شنید تمام wcهای عمومی هم نیازی به شیلنگ ندارند. کجایی رمضان زاده جون که یادت بخیر. ما(دولت جدید) کماکان بر این عقیده ایم که پستهای اضافی برای کاهش حجم دولت باید حذف بشوند به همین دلیل بنا به طرح جدید قرار است پست ریاست جمهوری و وزارت امور خارجه و مسولیت روابط عمومی توالتهای غیر عمومی را از این پس حذف کرده تا حجم دولت کم بشود.

 

۳. باز هم میخوانیم(روزنامه را) "زریبافان: ما نمیگذاریم دولت زمین بخورد حتی در صورت لزوم از قوه قضائیه یا شورای نگهبان مسئول قرض میکنیم تا کسی نتواند شایعه قحط رجالی را به زبان اورد"

پاسخ ما:آهای ملت!!!! دولت را بگیرید زمین نخورد.... 

عجب...بنده های خدا افرادی که در این دو قوه هستند از فرط کمبود سمت دچار افسردگی شده اند که به امید خدا دولت جدید در سدد درمان افسردگی این مسئولین جان بر کف برآمده تا مشت محکمی بر دهان استکبار احتمالا جهانی باشد تا دیگر هوس شایعه پراکنی به سرش نزند.

 

۴.عملیات پاچه خوارانه در دولت:

"یکی از دولتیان فرمودند :همه مسئولیتها در شورای شهر و دولت به اندازه یک تار موی آقای دکتر احمدی نژاد هم اعتبار و ارزش ندارد"

پاسخ ما: جان نسار کجایی که رو دستت بلند شدن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت   توسط مهدی کریمی  | 

اونجا(توی تلویزیون)دارند آهنگ پخش میکنند. آهنگ که قطع شد یک اقاهه که به او داور میگویند در سوتش فوت میکند و بعدش در حدود 22 و نیم نفر به دنبال یک توپ قلقلی میدوند.در همان اغاز بازی بچه های ما گل میزنند. بچه ها خوشحال میشوند. بچه ها بعدش ناراحت میشوند. بچه ها تازه میفهمند که ای دل غافل!! دیدی چی شد؟؟!دروازه ما اون یکی بود ها !!! بچه ها کماکان ناراحت میباشند و میخواهند نصرتی را لت و پار کنند. در این بین علی کریمی قاطی میکند و میخواهد جفت پا برود درون حلق بازیکن حریف که با مداخله همون آقاهه که اول گفتم لوتی گری میکند و کوتاه میاید. تیم ما کماکان دارد از خدمات ارزنده محمد نصرتی بهره های کافی و وافی را میبرد.علی کریمی دوباره حمله میکند. یکی از کره ای ها با دستش میزند(به گمانم توپ را). بچه های ما میگویند با دستش زده. ولی آقاهه میگوید با دستش نزده. فردوسی پور هی دارد به نصرتی فحش میدهد ما هم به فردوسی پور فحش میدهیم که چرا اینقدر فحش میدهد.

 برانکو در فکر فرو میرود. بچه ها کرنر میگیرند. دوربین به سمت تماشاگران میرود. من 4 چشمی به تلویزیون زل میزنم. تماشاگران هم به من زل میزنند. بچه ها کرنر را میزنند ولی گل نمیشود. من ناراحت میشوم. فردوسی پور آه میکشد . برانکو جیگرش کباب میشود. تماشا گران زار زار گریه میکنند.

اینجاست که جای خالی یک بازیکن جوان حس میشود. آن رعنای تیم ملی! آن ستاره فوتبال ایران! آن سیمای دل نواز! آن...!!!.فکرای بد نکنید همون علی دایی رو میگم .

برانکو از دست نصرتی عصبانی میشود و او را بیرون میاورد  تا ببرد در رختکن کتکش بزند.

 

  تماشاگر کره ای

                           یک تماشاگر کره ای در حال ابراز احساسات به بازیکنان ایرانی

 در نیمه دوم بود که بچه ها تازه فهمیدند خدایی نکرده قرار است گل بزنند و باید کمی هم محض این دل ما حمله کنند.

فردوسی پور بازی را تحلیل میکند:" اگر یحیی 5-6 سال جوانتر بود حتما میتوانست یکی از موقیعتهایش را گل کند" ما نتیجه گیری میکنیم که:الف) یحیی در جوانی پاهایش بلندتر بوده .ب) دروازه بان کره نقش هویج را آنجا بازی میکرده .ج)منظور فردوسی پور این بوده که از بازیکنان جوانی همچون علی دایی باید در تیم بیشتر استفاده کرد.

بازیکنان ما دوباره به صورت دسته جمعی حمله میکنند. در زمین ما جز میرزا پور کسی نیست. میرزا پور دارد دم دروازه تخمه میخورد. کاویانپور با سوت به میفهماند تو هم بیا تا زمین ما کلآ خالی شود. میرزا پور به حرفش گوش نمیکند. بچه ها حمله میکنند. کره ای ها توپ را ازما میگیرند و به طرف دروازه ایران حمله میکنند. میرزاپور جلو میاید , کره ای ها شوت میکنند , رحمان رضایی مسیر توپ را عوض میکند تا بهتر وارد دروازه بشود. کره حال میکند. ایران گریه میکنند. داور سوت میزند. تماشاگران داد میزنند. برانکو جیغ میزند.مربی کره فردوسی پور عربده میکشد.

در پایان مربی تیم کره از محمد نصرتی به خاطر همکاری مفید با تیمشان تقدیرو تشکر میکند . نصرتی هم در پاسخ میگوید:" قابلی نداشت, انجام وظیفه بود" و مربی کره هم او را به صرف آبگوشت به منزلش دعوت میکند.

 

مربی کره در حال انجام مراسم رقص برره ای برای جشن پیروزی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت   توسط مهدی کریمی  |